یه وقتایی هم میاد سراغم و بی دلیل تو خودشه، سعی میکنم بی توجه باشم تا خوب شه... دیروز از اون روزا بود! خب تا حدودی هم جواب داد!صبح دوباره حالش بد شد، گفتم دکتر برو، براش کتاب بخون، سرچ کن ببین چرا اینطور میشی! گفت باشه!
کارای شرکت هم که هیچی... میگه این دکمه رو اینجوری کن، این اینجا باشه، وقتی فلان انتخاب میشه، بهمان نمایش داده بشه... درست میکنم، ۴ ساعت بعد میگه به مشکل خورده! کلی چک میکنم، بکاپ بر می گردونم و بعد.... متوجه میشم یه تغییری خودش داده!!!باز اینا خوبه، کارای شیفت... کارای گل....!چه
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
حداقل ۶ ماه هست که یدونه ریموت پارکینک داریم! اون از پشت پنجره میزنه، من میرم...!امتحان دارم در روز جاری، آنلاین! چون من زودتر اومدم سر کار، اون در پارکینگ رو از بالا زد، ۸:۳۰ زنگ زده که برات ریموت رو میارم جلو شرکت، میگم کجایی؟ میگه دارم میام، دوباره میپرسم میگه اومدم! میگم چون میخوام برم پایین، کی میای که دوبار نخوام بیام، میگه اومدم!
۲۰ دیقه بعد زنگ زدم میگم کجایی؟ میگه دارم میام!!! لامصب خب بگو کجایی، انقدر نپیچم به خودم، برم دستشویی م!!!+ آرامش خود را حفظ کنید در این موارد، نفس عمیق بکشید
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
من که بزرگ شدم، خواهر کوچک هم بزرگتر شد...! قبلا فکر نمی کردم، روزی صمیمیت خاصی بینمان شکل بگیرد، خب ۷ سالی کوچکتر بود... اما بزرگ که شدیم، ۷ سال کوچکتر شد...نیمه های شب، پیامی فرستاده بود، که "یه عده هم هستن که ازت متنفرن! و این تنفر به این خاطر نیست که تو کاری کردی! تنفر دارن چون تمام کارایی که اونا آرزوشو دارن، تو داری انجام میدی..."قبل از ۸ صبح بود که ایمیل هام را چک کردم، ایمیل همکار کاف حسابی ناراحتم کرد...! فکر و فکر و فکر... که چرا... حتی به سرم زد برایش تایپ کنم، چیزی شده؟؟؟ بدی دیدی؟حر
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
یه روزایی بود، وقت کم میاوردم تو شرکت... زیاد کار می کردم، برا همه چی کلی وقت میزاشتم... و در نهایت ساعت ۶-۷ می زدم بیرون از شرکت! شاید چون پناهی نمی دیدم...؛ اما الان اوضاع عوض شده، راجع به کار دلزده شدم، کم نه... زیااااد... هرکاری رو سعی میکنم فقط انجام بدم تموم شه... کیفیت و ... ش خیلی برام اهمیت نداره مثل سابق... دیگه خیلی درگیر یادگیری نیستم مثل قبلا ها.... دلم می خواد، زودی تموم شه برم خونه... شام بپزم... کیک بپزم، کتاب بخونم، فیلم ببینم و ...راجع به درس خوندنم همینم! این ترم رسما هیچی هیچ
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی

اگه ۶ ماه پیش کسی بهم میگفت، ۶ ماه دیگه روزها و ساعت ها رو میشمری که تاریخ پریودت رد بشه و ذوق کنی، قطعا میزدم تو دهنش! اما الان دقیقا همونجا ایستادم! از جمعه لکه بینی دارم که یه لحظه میزارمش رو حساب لانه گزینی، و لحظه بعد با غصه میگم پریود شدم رفت.... اما باز ته تهش میگم هرچی خودش بخواد، هیچی رو زوری نمی خوام! + اما ته ته اش... هیچ وقت اینقدر از پریود شدن غصه نخوردم!
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
یه وقتایی هرچی میخوای یه اتفاقی بیفته، هی دیر میشه، هی یه چیزی سدش میشه... سعی میکنم از این بعد خیلی بهش فکر نکنم!صبح پاشدم، شیرانبه با جو پرک دوسر درست کردم! از عجایب رفتاری اینجانب! ولی از خودم راضی بودم بابت این حرکت!
اصولا صبحا که پا میشم، تا یک ساعت هیچکسو نمیشناسم و ممکنه با سر و صورت برم تو در و دیوار! اما خب امروز برا آغاز خوب بود! قرنطینه ست و کمتر بیرون میریم... بیشتر کتاب میخونم و غذا میپزم، البته روزایی که کارای شرکت آرومه... وگرنه که مثل هفته پیش پنجشنبه و جمعه هم درگیر کار بودم!+
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
بدی ما آدمای درونگرای جامعه گریز اینه که هیچ وقت تعداد دوستا و کسایی که بهشون حس نزدیکی داریم از تعداد انگشتای یک دست فراتر نمیره... مثلا من تو این سن، یک یا نهایت دو تا دوست صمیمی دارم و داشتم... حالا هم که صمیمی ترین بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته غربت، من موندم و یک عالمه تنهایی، بغض و حرفهایی که هیچ وقت گفته نمیشه! و میدونم نباید تو پیام های تلگرامی هر روزه حرفی ازش زده بشه، قطعا نه اون حوصله شنیدنش رو داره و نه من اعصاب درست حسابی برای سینک شدن زمانمون از این قاره تا اون قاره!هر روز دارم
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی