من که بزرگ شدم، خواهر کوچک هم بزرگتر شد...! قبلا فکر نمی کردم، روزی صمیمیت خاصی بینمان شکل بگیرد، خب ۷ سالی کوچکتر بود... اما بزرگ که شدیم، ۷ سال کوچکتر شد...
نیمه های شب، پیامی فرستاده بود، که "یه عده هم هستن که ازت متنفرن! و این تنفر به این خاطر نیست که تو کاری کردی! تنفر دارن چون تمام کارایی که اونا آرزوشو دارن، تو داری انجام میدی..."
قبل از ۸ صبح بود که ایمیل هام را چک کردم، ایمیل همکار کاف حسابی ناراحتم کرد...! فکر و فکر و فکر... که چرا... حتی به سرم زد برایش تایپ کنم، چیزی شده؟؟؟ بدی دیدی؟حرفی...؟
یکدفعه ذهنم رفت سمت پیام خواهر...
قبل ترها که با همکار کاف، رابطه همکاری خوبی داشتیم، میگفت من بهت حسادت میکنم اینقدر برای همه چیز وقت میزاری و میتونی زمانت رو مدیریت کنی که هم مطالعه ت رو داشته باشی هم کار و ....
گمانم این روزها حسادتش به تنفر تبدیل شده، دقیقا از روزی که تو پروژه مهم این روزها، جایی براش نبود... از روزی که من دانشگاه و رشته بهتری رفتم برا ارشد و اون مجازی، از روزی که .....
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی