53 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
یه وقتایی هم میاد سراغم و بی دلیل تو خودشه، سعی میکنم بی توجه باشم تا خوب شه... دیروز از اون روزا بود! خب تا حدودی هم جواب داد!صبح دوباره حالش بد شد، گفتم دکتر برو، براش کتاب بخون، سرچ کن ببین چرا اینطور میشی! گفت باشه! کارای شرکت هم که هیچی... میگه این دکمه رو اینجوری کن، این اینجا باشه، وقتی فلان ...
55 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
حداقل ۶ ماه هست که یدونه ریموت پارکینک داریم! اون از پشت پنجره میزنه، من میرم...!امتحان دارم در روز جاری، آنلاین! چون من زودتر اومدم سر کار، اون در پارکینگ رو از بالا زد، ۸:۳۰ زنگ زده که برات ریموت رو میارم جلو شرکت، میگم کجایی؟ میگه دارم میام، دوباره میپرسم میگه اومدم! میگم چون میخوام برم پایین، کی...
56 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
من که بزرگ شدم، خواهر کوچک هم بزرگتر شد...! قبلا فکر نمی کردم، روزی صمیمیت خاصی بینمان شکل بگیرد، خب ۷ سالی کوچکتر بود... اما بزرگ که شدیم، ۷ سال کوچکتر شد...نیمه های شب، پیامی فرستاده بود، که "یه عده هم هستن که ازت متنفرن! و این تنفر به این خاطر نیست که تو کاری کردی! تنفر دارن چون تمام کارایی که او...
57 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
یه روزایی بود، وقت کم میاوردم تو شرکت... زیاد کار می کردم، برا همه چی کلی وقت میزاشتم... و در نهایت ساعت ۶-۷ می زدم بیرون از شرکت! شاید چون پناهی نمی دیدم...؛ اما الان اوضاع عوض شده، راجع به کار دلزده شدم، کم نه... زیااااد... هرکاری رو سعی میکنم فقط انجام بدم تموم شه... کیفیت و ... ش خیلی برام اهمیت...
59 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
اگه ۶ ماه پیش کسی بهم میگفت، ۶ ماه دیگه روزها و ساعت ها رو میشمری که تاریخ پریودت رد بشه و ذوق کنی، قطعا میزدم تو دهنش! اما الان دقیقا همونجا ایستادم! از جمعه لکه بینی دارم که یه لحظه میزارمش رو حساب لانه گزینی، و لحظه بعد با غصه میگم پریود شدم رفت.... اما باز ته تهش میگم هرچی خودش بخواد، هیچی رو زو...
60 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
یه وقتایی هرچی میخوای یه اتفاقی بیفته، هی دیر میشه، هی یه چیزی سدش میشه... سعی میکنم از این بعد خیلی بهش فکر نکنم!صبح پاشدم، شیرانبه با جو پرک دوسر درست کردم! از عجایب رفتاری اینجانب! ولی از خودم راضی بودم بابت این حرکت! اصولا صبحا که پا میشم، تا یک ساعت هیچکسو نمیشناسم و ممکنه با سر و صورت برم تو د...
63 - تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:00
بدی ما آدمای درونگرای جامعه گریز اینه که هیچ وقت تعداد دوستا‌ و کسایی که بهشون حس نزدیکی داریم از تعداد انگشتای یک دست فراتر نمیره... مثلا من تو این سن، یک یا نهایت دو تا دوست صمیمی دارم و داشتم... حالا هم که صمیمی ترین بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته غربت، من موندم و یک عالمه تنهایی، بغض و حرفهایی ...
63. - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 18:10
بدی ما آدمای درونگرای جامعه گریز اینه که هیچ وقت تعداد دوستا و کسایی که بهشون حس نزدیکی داریم از تعداد انگشتای یک دست فراتر نمیره... مثلا من تو این سن، یک یا نهایت دو تا دوست صمیمی دارم و داشتم... حالا هم که صمیمی ترین بار و بندیلش رو جمع کرده و رفته غربت، من موندم و یک عالمه تنهایی، بغض و حرفهایی ک...
62. - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:38
باورم نمیشد وقتی پسورد رو زدم و وارد پنل بلاگفا شدم!چقدر از تب و تاب اون روزها افتادم...سالها پیش دوستی داشتم، اسم وبلاگش بود حباب های ذهن من... کسی نمیدونه کجاست؟ Adblock test (Why?)
51. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
بابا همیشه میگه زن باید سیاست داشته باشه، بدون سیاست نمیشه زندگی کرد! و من همیشه در جواب گفتم، این دیگه زندگی نیست، از این مدل زندگی کردن متنفرم... الان به این نتیجه رسیدم که دقیقا همین چیزیه که باید بدونی... تو برخوردای کاریت، تو زندگی مشترک، روابط
52. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
باید آروم باشم... باید آروم تر بودن رو یاد بگیرم... همکارم که این همه احساس خفن بودن داره، استفاده از ماسک رو با وجود همه تذکرای شرکت و گروه، جدی نمیگیره، موقع ناهار، غذاشو بر میداره میاره اینجا، پشت میز من چون جا بازتره! من بهش نگفتم بیا... حتی گفت
53. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
یه وقتایی هم میاد سراغم و بی دلیل تو خودشه، سعی میکنم بی توجه باشم تا خوب شه... دیروز از اون روزا بود! خب تا حدودی هم جواب داد! صبح دوباره حالش بد شد، گفتم دکتر برو، براش کتاب بخون، سرچ کن ببین چرا اینطور میشی! گفت باشه! کارای شرکت هم که هیچی... میگه
54. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
پروژه جدید هم استارت خورد! امروز باهم اومدیم سرکار، بهم میگه؛ بعد از ظهر یه دونه از این بیبی آن بوردها بزنم پشت ماشین؟! =))))))
55. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
حداقل ۶ ماه هست که یدونه ریموت پارکینک داریم! اون از پشت پنجره میزنه، من میرم...! امتحان دارم امروز، آنلاین! چون من زودتر اومدم سر کار، اون در پارکینگ رو از بالا زد، ۸:۳۰ زنگ زده که برات ریموت رو میارم جلو شرکت، میگم کجایی؟ میگه دارم میام، دوباره میپ
56. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
من که بزرگ شدم، خواهر کوچک هم بزرگتر شد...! قبلا فکر نمی کردم، روزی صمیمیت خاصی بینمان شکل بگیرد، خب ۷ سالی کوچکتر بود... اما بزرگ که شدیم، ۷ سال کوچکتر شد... نیمه های شب، پیامی فرستاده بود، که "یه عده هم هستن که ازت متنفرن! و این تنفر به این خاطر نی
57. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
یه روزایی بود، وقت کم میاوردم تو شرکت... زیاد کار می کردم، برا همه چی کلی وقت میزاشتم... و در نهایت ساعت ۶-۷ می زدم بیرون از شرکت! شاید چون پناهی نمی دیدم...؛ اما الان اوضاع عوض شده، راجع به کار دلزده شدم، کم نه... زیااااد... هرکاری رو سعی میکنم فقط
58. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
یک سری آدم هم داریم...، آدم که چه عرض کنم، .... که قانون زندگیشون تفرقه بیانداز و حکومت کنه! حواستون به این باشه! خوب باهات میگن، میخندن، شوخی، محبت... اما ... اینا فقط ظاهر قضیه ست... خدایا آدمای خوب سر راهمون بزار لطفا!
59. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
اگه ۶ ماه پیش کسی بهم میگفت، ۶ ماه دیگه روزها و ساعت ها رو میشمری که تاریخ پریودت رد بشه و ذوق کنی، قطعا میزدم تو دهنش! اما الان دقیقا همونجا ایستادم! از جمعه لکه بینی دارم که یه لحظه میزارمش رو حساب لانه گزینی، و لحظه بعد با غصه میگم پریود شدم رفت.... اما باز ته تهش میگم هرچی خودش بخواد، هیچی رو زو...
60. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:51
یه وقتایی هرچی میخوای یه اتفاقی بیفته، هی دیر میشه، هی یه چیزی سدش میشه... سعی میکنم از این بعد خیلی بهش فکر نکنم! صبح پاشدم، شیرانبه با جو پرک دوسر درست کردم! از عجایب رفتاری اینجانب! ولی از خودم راضی بودم بابت این حرکت! اصولا صبحا که پا میشم، تا یک
47. - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 6:42
اونقدر خسته بودم که نرفتم سرکار! این چند روز درگیر تمیز کردن خونه بودم... !چقدر احساسم نسبت به آخرین بار که اینجا بودم تغییر کرده! الان او رو دوست دارم، دلمم میخواد اونم دوسم داشته باشه و بهم محبت کنه... این روزای آخر سال درگیر فکر کردن به سالی که گذشت، هستم... چی کردم؟ کار کار کار کتاب کتاب کتاب فی...