یه روزایی بود، وقت کم میاوردم تو شرکت... زیاد کار می کردم، برا همه چی کلی وقت میزاشتم... و در نهایت ساعت ۶-۷ می زدم بیرون از شرکت! شاید چون پناهی نمی دیدم...؛ اما الان اوضاع عوض شده، راجع به کار دلزده شدم، کم نه... زیااااد... هرکاری رو سعی میکنم فقط انجام بدم تموم شه... کیفیت و ... ش خیلی برام اهمیت نداره مثل سابق... دیگه خیلی درگیر یادگیری نیستم مثل قبلا ها.... دلم می خواد، زودی تموم شه برم خونه... شام بپزم... کیک بپزم، کتاب بخونم، فیلم ببینم و ...
راجع به درس خوندنم همینم! این ترم رسما هیچی هیچیییی نخوندم! با اینکه میدونستم، اگه خوب بخونم، اگه همه رو پاس شم، ترم آخرم میشه! اما نخوندم...
دوست دارم بیشتر از زندگی لذت ببرم... بیشتر خوش بگذرونم... بیشتر ورزش و آشپزی کنم ... بیشتر خریداری کنم! اما کار جلو همه اینا رو گرفته... و درس هم... دلم برا روزای دورکاریم تنگ شده... خیلی خیلی خوب بود... کارای خونه مو ریز ریز انجام میدادم... پشت پنجره چای مو میخوردم، آفتاب رو میدیدم، رانندگی نمی کردم، دنبال جای پارک نبودم... کارای شرکت رو بهتر و بیشتر انجام میدادم، مثلا ۱۰ شب، ۹ شب... بعد از اینکه از روز لذتمو بردم!
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی