ظرفا رو میچینم تو ماشین و آشپزخونه رو مرتب میکنم... عود رو روشن میکنم، چای میریزم و کتاب رو بر میدارم و میشینم رو مبل...
اینا بهترین لحظه های عمر منه، لحظه هایی که هرشب و هرشب داریم تکرارش میکنیم... بعد از روزای کاری و درسی خسته کننده.. مثل یه وان آب گرم میمونه... مثل عطر نرگس... مثل خود خود زندگی...
اون فراریه از کتاب خوندن و من براش کتاب میخونم، راجع بهش بحث میکنیم، حرف میزنیم، اون میشه اوه، من میشم سونیا!
من گریه م میگیره از خاطراتش، خاطرات اوه... حسرتش... روزایی که انگار از رو زندگی ما نوشته! و فکر میکنم چقدر باید حواسمون باشه به این روزا... به این روزایی که تلاش میکنیم بگذره، رد شه، تموم شه اما بعدها حسرت تکرار دوباره ش رو میکشیم...
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی