45. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:00
آدما یک دفعه پا نمیشن قلب و احساس، حتی غراغراشونو جمع کنن و بریزن تو چمدون و ببرن جایی دیگه پهن کنن... آدما یک دفعه کم نمیارن... آدما... یواش یواش تو خودشون میشکنن، سرد میشن، دلگیر میشن، بغض میکنن، وق
46. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:00
ما هستیم، روزگار می گذرانیم گاه به شادی گاه به اشک!زندگی همین است احتمالا؛ )
35. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
پروژه رو شروع کردم، از صبح درگیرشم... هی خطا هی دوباره سعی میکنم... این آخر وقتی به جای خوبی رسیدم نسبتا! به خونه فکر میکنم... به خونه ای که شوق رفتنم بهش، با سبک حرف زدن “او” هی کم و کمتر میشه... شاید باهاش بد صحبت کردم دیروز... اما اون هر روز بد صحبت میکنه... هر روز سلام نمیکنه و صبر منم تو بعضی ر...
36. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
بازم نفر اولم که میرسم سر کلاس! اما یواش یواش بچه ها اومدن و برای جلوگیری از حرف زدنشون با من بهتره که مشغول اینجا باشم! تولدم گذشت و الان یک عدد ۲۸ ساله خوشگل و پوست انداخته ی تر و تمیز رو در صحنه دا
37. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
ظرفا رو میچینم تو ماشین و آشپزخونه رو مرتب میکنم... عود رو روشن میکنم، چای میریزم و کتاب رو بر میدارم و میشینم رو مبل... اینا بهترین لحظه های عمر منه، لحظه هایی که هرشب و هرشب داریم تکرارش میکنیم... ب
40. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
اینقدر حس میکنم تو این چاردیواری کوچولومون خوشبختم که کسی نمیتونه اینقدر خوشبخت باشه! با نرگسای روی میز ... درخت نارنگی تو خونه مون... امتحانای تموم شده... و یه نفر که بخاطرت از خیلی چیزا گذشته! دوست دارم خل ترین شوهر دنیا!
41. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
مشکلی که تو کار داشتم و ۳-۴ روز بود رسما عصبیم کرده بود برطرف شد! با ی سعی و خطای خیلی ساده و مسخره... دارم به این فکر میکنم چقدر از مشکلات زندگی اینقدر ساده حل میشن اما ما دنبال راه های پیچیده هستیم
42. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
نشسته م تو مطب دکتر و منتظر! همیشه فکر میکردم بیماری و ... برام مهم نیست... دیشب راجع به مشکلم یه سرچی زدم!!! فقط به این فک کردم که اصلا حوصله دوا و درمون ندارم... واقعا حوصله بیمارستان و ... ندارم... سر درد... داره میکشه منو.... این میگرن لعنتی! الانم که این مشکل جدید... چقدر خسته م... از مهمون باز...
43. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
توده! این از اون کلماتیه که شنیدنش برا هرکسی ناگواره اما برا من خنده دار! هرچی او میگفت باید بری دکتر من پشت گوش مینداختم تا اینکه دیشب قبل دوش گرفتن، ی دست کشیدم روی اون گردالی کوچیک و دیدم نه بابا و
44. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 0:22
نشستم و حساب میکنم... هرطورم بگیریش باز ۱۰ روز قهر برای جر و بحث زن و شوهر زیاده!اصلا براش مهم نیست، مریضیم... دردام... پرانول هر روزه ام... اصلا براش مهم نیست تشویش و اضطراب درونی م... براش هیچی مهم نیست... هیچ وقت نمی فهمه... همش یاد اون جمله ورونیکا تو کتاب درک یک پایان میفتم... تو هیچ وقت نفهمید...